|
رنگین کلام غم من از رفتنت نیست! غصه ام زخم زبانهاست اعتمادی که کلک خورد قاصدک کنج قفس مرد!
| |||
|
سلام .. زندگی
سلام .. به هر آنچه که در دلت داری برایِ دلم .. امروز ..بگو چه می آری؟؟ دیروز را همانجا گذاشتم .. به رویِ طاقچه یِ دیروز اینک به من بگو .. امروزم را ... تو ... چگونه می خواهی ؟؟ عمری نظاره گرِ افسوسِ دیگران بودم .. تو که دلِ مرا .. پُر از غم و آه .. نمی خواهی؟؟ امروز برایِ دلم .. کمی خنده می خواهم .. بگو .. بگو که تو هم .. برایِ دلم .. خنده می خواهی.. صبرت که تمام شد ، نرو، معرفت تازه از آن لحظه آغاز میشود . . . نداشتن تو یعنی ......................... !؟ ..................... دیگری تو را دارد!؟ نمیدانم .... نداشتنت سخت تر است یا تحمل اینکه دیگری تو را دارد...؟ [ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 23:33 ] [ ]
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست... به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم... مگر ماهی بیرون از آب می تواند نفس بکشد؟؟؟... مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم؟؟؟... بگو معنی تمرین چیست؟؟؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟ بریدن از خودم را؟؟؟ مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی؟؟؟ از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم... همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد... تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند... نگاهت را از چشمم برندار... مرا از من نگیر... هوای سرد اینجا را دوست ندارم... مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام...... آدمهایی که این جمله رو می شنون خوشبخت ترین آدمها هستند: هی فلانی می دانی ؟می گویند رسم زندگی چنین است...
می آیند....می مانند...عادت می دهند ...ومی روند
ببین غمگین،
ببین دلتنگ دیدارم...
ببین خوابم نمی آید، بیدارم... نگفتم تا کنون، اما کنون بشنو: تورا بیش از همه کس دوست میدارم در روزهایی که دلم شکسته بود
یاد حرفهای "پدر ژپتو" افتادم که میگفت:
پینوکیو !
چوبی بمان...
آدم ها سنگی اند...
دنیایشان قشنگ نیست... این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ... من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ... تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی... زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم... مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ... به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد... با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم... هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 12:13 ] [ ]
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 15:4 ] [ ]
این اتــاق ِ مَن استـــــ .. وقتــے وارد شدی .. آنقـــدَر کوچَکـــــ مے شـَـــوَد .. کــهـ دیــگـر جــایــے بَــــرای نـشستَــن بـاقـــے نَخواهَـــد مانــــد .. مَـگـر دَر / آغــــوش ِ مَـــن / ..
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 15:0 ] [ ]
اینها که می خوانی دست نوشته نیست دل نوشته است [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 14:50 ] [ ]
کاش میشد هر شب بیای من حاضرم هر ساعت بنویسم که..... چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 20:32 ] [ ]
قراره امشب عزیزم بیاد مثلا نظر بده گفته میخام فحش بدم تو بیا فحش بده چیکار کنم..... ببین میگی میخام خطمو عوض کنم دنبال بهونم از هزار تا زدنم برا بیشتر درد داره همین حرفت ایمیلو هم بروووووووو دوستدارم بد اخلاقم [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 23:14 ] [ ]
گاهی دلمـ از هر چه آدم است می گیرد...! گاهی دلمـ
دو کلمه حرف مهربانانه می خواهد...! نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ
شکل ِ بی تو می میمیرم! ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... من که کنارت هستم !
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 22:30 ] [ ]
هنوز هم دلم تنگ می شود برای محض حرف زدنت و برای تکیه کلامهایت که نمی دانستی فقط کلام تو نبود ، من هم به آنها ... تکیه داده بودم! در مـــــن کـــوچـه هـایـی اســت کـه بـا تـــــو [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 22:21 ] [ ]
بوسه میزنم بر دست هایت مادرم که هیچوقت دستم را رها نکردی ♥
روزت مبارک
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 22:20 ] [ ]
غم من از رفتنت نیست غصه ام زخم زبانهاست اعتمادی که کلک خورد قاصدک کنج قفس مرد [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:4 ] [ ]
عشق را رنگ آبی زدم، دوست داشتن را قرمز، نامردی را سیاه، دروغ را سفید، ولی نمی دانم چرا به تو که میرسم نمی دانم مهربانی چه رنگی است؟؟ [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:42 ] [ ]
[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 15:39 ] [ ]
خداوندا... سلام علیک... با دلی پر درد به درگاهت آمدم... جایی که لایقش نیستم و تو خوب می دانی... آگاه و نا آگاه گناه کردم... اما پشیمانم و تو خوب می دانی... از این دنیا و موجوداتش گله دارم... از دل خود... از سادگی خود... شاکیم... اما باز هم شکر.. من جز تو همدمی ندارم و تو خوب می دانی... چشمانم را دیگر برای جز تو بارانی نمی کنم.. چون این اشکها را خود به من هدیه داده ای و امانت است... هدیه است چون گاهی زبان من از گفتن قاصر است و تنها اشک توان بیان دارد... امانت چون روزی باید برای تک تک قطراتش جوابگو باشم... پس چه زیباست برای دوری از تو گریستن و چه دلیلی از علت بهتر و چه جوابی از اشک به درگاهت شاعرانه تر زیرا تو خوب می دانی... از آفریده هایت گله دارم و آفریده هایت از من گله دارند... خود قضاوت کن کدام دل مانند چینی بند زده پیش رویت نشسته... تا توانستم سعی در شاد کردن داشتم اما نتوانستم و تو خوب می دانی... از دل خود شاکیم چون نمی تواند کسی را دوست نداشته باشد... اما از دوست داشتن خسته شدم... می خواهم بی تفاوت باشم تا درد عشق را نکشم... اما چه دردی خوشتر از درد عشق تو... در این راه من امانت دار عشق نبودم و تو خوب می دانی... از سادگی خود خسته شدم ... زیرا به سوی هر لبخندی رهسپار می شود... دل هوسرانی ندارم... چون هدیه توست... اما ساده... و چقدر ساده بود شکستن این هدیه... آفریده هایت رسم شکستن می دانند و من نمی دانم و تو خوب می دانی... خدایا...معبودم... معشوقم... من بی خبرم و تو مطلع مطلق از آشکار و نهان... تمام این گله ها را بهانه ای بدان برای لحظه ای درد دل با خود... از خودم بیش از خودم با خبری... پس نیازی به حرافی نبود... اما من مخلوق توام و نیازمند گفتگو... من گفته های نا گفته را گفتم... اما تویی و فقط تویی که خوب می دانی ...
[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 21:0 ] [ ]
دروغ و خودخواهی را، شکست و جدایی را شاید ذره ایی صداقت و وفا و دیگر هیچ !! وقتی از عشق میگفتم در نگاه پر معنایش زلالی اشکهای بی طاقتی آزارم میداد گویی او از عشق و عاشقی نفرتی عمیق دارد !! وقتی از عشق میگفتم به نقطه ایی مبهم خیره میماند! نمیدانم شاید به عشقش به گذر ثانیههای عمرش به صداقت و وفای به عهدش وشاید به جدایی از یارش فکر میکرد !! صورتش در عین زیبایی غمیآشکار داشت که هر بار نگاهش میکردم دلم میلرزید ! نمیدانم عشق با این همه زیبایی چگونه برای او زشتی مطلق بود !! نمیدانم عشق کدام رویش را نشان او داده بود که اینگونه بیزار بود از دقایق عاشقی اش از دریچه نفرت به عشق نگاه میکرد و این برایم معمایی حل نشده بود !! میگفت: وقتی در اوج دوست داشتن ، در اوج خواستن ناگهان تنها میشوی … وقتی تمام وجودت پر میشود از بودنش، از حضور نابش و ناگهان دقیقهها باز میمانند از گذر لحظههای عبورش … وقتی با تمام وجود تکیه میکنی بر عاشقی عشقت و ناگهان عشقت بی رمق میشود از تکیه گاه بودن… وقتی در نگاهش عاشقی اش را میبینی و یکباره عشق را در میان حجمه نگاهش گم میکنی… وقتی آغوش گرمش مامنی است برای دلتنگیهایت و ناگهان در میان هجوم نگاههای هرزه آغوشش را گم میکنی … وقتی لمس دستانش همه دلخوشیت است و یکباره دستانت را خالی از دلخوشی میبینی… وقتی روزهای دیدارش فاصله میگیرد از بی تابی دل عاشقت … آنجاست که ” به بیرحمیعشق ایمان میآوری” به او گفتم: عشق موهبتی است الهی !! این ماییم که با اشتباهاتمان روشنایی و نورش را میگیریم و ظلمت و تاریکی به آن هدیه میکنیم !! آری عشق زیباست اگر زیبا دیده شود و پاک بماند …
[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 20:56 ] [ ]
هرچی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنند. هرچی صادقتر باشی بیشتر بهت دروغ میگن. هرچی دلسوزتر باشی بیشترسرت کلاه می گذارن. هرچی اسمون دلترو در اختیارشان بگذاری راحتتر لهش میکنن. هرچی خودت رو خاکی تر نشون بدی کمتر واست ارزش قائل میشن.
[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 20:48 ] [ ]
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ... من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ... تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی... زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم... مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ... به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد... با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم... هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند!
[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 20:43 ] [ ]
کاش آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من
می سپردم که مراقبش باش
جنس این جام بلور است
پر ازعشق وغرور است
مبادا بازیچه شود
می شکند...
[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 20:41 ] [ ]
پیشاپیش ، سال نو مبارک
اميدوارم در سال جديد لبتون هميشه خندون باشه! دستاتون هم بجز در خونه خدا جلوي هيشكي دراز نشه!
خونه دلتون هم هميشه بهاري باشه! سايتون هم بالاي سر خانوادتون باشه و كنار هم خوش و خرم باشيد!
جيبتون پرازپول ! سفره ي خونتون هم رنگينتر از سالهاي گذشته! غم هم تودلتون راه پيدا نكنه! منو هم ازدعاي خيرتون محروم نكنيد!
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 20:24 ] [ ]
روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند. جواب داد:.... اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1 اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10.... اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100 اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000 ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.
[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 13:51 ] [ ]
کاش می شد لحظه ای در خلوت تنهایی ام به یادت نباشم/به فکرت نباشم تا شاید بشناسمت و جای خالی ات را حس کنم کاش می شد لحظه ای در غلغله ذهنم تو را در آن میان پیدا کنم کاش می شد به جای تو از خدا کمک بگیرم و کاش می شد دنیایم بدون تو کامل باشد نه با تو ولی کاش می شد دوستت داشته باشم و نه عاشقت باشم. کاش می شد جسممان به هم نزدیک باشد و نه دلمان کاش می شد دستانم در دست تو گرمای واقعی را احساس کند نه با گرمای فکر کردن به تو
[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 13:10 ] [ ]
غمگینم و از غم شادمان . . . شادمانم و از شادی غمگین . . . بدرود ای قصه ی عاشقانه ی من. هرگاه احساس كردي كه گناه كسي آنقدر بزرگ است كه نمي تواني او را ببخشي بدان كه اشكال در كوچكي روح توست نه در بزرگي گناه او اگر كليد قلبي را نداري قفلش نكن اگر خداحافظي در راه است سلام نكن اگر دستي را گرفتي رهايش نكن دفتري که بسته شد ديگه بازش نکن قلبي که شکسته شد ديگه نآزش نکن
[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 15:49 ] [ ]
بی احساس ترین کلمه :بی تفاوتی است مراقب آن باش دوستانه ترین کلمه :رفاقت است از آن سوءاستفاده نکن زیباترین کلمه :راستی است با آن رو راست باش زشت ترین کلمه :دورویی است یک رنگ باش
[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 15:46 ] [ ]
می پرسی تو را دوست دارم؟
[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 20:33 ] [ ]
اگر به اندازه يک سر سوزن دوستم داشته باشي.... چرا یکدیگر را دوست نداشته باشیم؟ چرا از کنار گندمها و گلها بی هیچ نگاه و سلامی عبور کنیم؟ با این همه باران پیاپی و ابرهای سرشار، چرا تشنه بمانیم؟ چرا برای گنجشک هایی که از سفر آمده اند بوسه ای نفرستیم؟ چرا بر لبه آسمان ننشینیم، و عبور فرشتگان را از کنار بهشت نبینیم؟ به ساعت سفیدی که به دیوار تکیه داده نگاه کن! می خواهد با تو حرف بزند عقربه هایش برایت دست تکان می دهند و تو را به سوی فردا دعوت می کنند. راستی فردا چه نزدیک است! اگر یک بار دیگر فرصت داشته باشم به کوچه های دیروز بروم، کنار خانه تو می ایستم و نامت را به همه دیوارهای سنگی یاد می دهم. چرا یکدیگر را دوست نداشته باشیم؟ پروانه ها و پنجره ها به ما می گویند که باید همواره شعر دوست داشتن را بسراییم. من تو را دوست دارم و می دانم هر روز که لیموزاران و بلوطها از خواب بیدار می شوند، سلام مرا که به عطر آفتاب آغشته است به تو می رسانند. من تو را دوست دارم و صبح و شب تصویر تو را روی برگهایی که در بهار زندگی می کنند میبینم. من خوب میدانم که آسمان و زمین دوست داشتن و عشق ورزیدن را از تو آموخته اند. از تو عاشق تر کسی را سراغ ندارم. افسوس که گاهی سنگم و گاهی شبنم. گاه آنقدر از تو دور می شوم که هیچ قاصدکی نمی تواند پیامت را به من برساند و گاه آنقدر به تو نزدیکم که واژه هایی را که در قلبت زندگی می کنند، می بینم. ای که به یاد تو خوابهایم پر از تمشک و رنگین کمان است، حتی اگر به اندازه یک سر سوزن دوستم داشته باشی ........ «هرگز از تو جدا نخواهم شد» در زير باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم… چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودم… انتظار مي کشيدم… انتظار قطره اي عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند… تا شايد چشمانم عاشق آن قطره شود… باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند… صداي رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خيس خيس شده بودم، مثل پرنده اي در زير باران…! دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا کنم… مي دانستم قطره هايي که از آسمان مي ريزد اشکهاي آسمان است… اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود... در روياهايم پروازکردم، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي شود از ميان اين همه قطره باران، قطره عاشق را پيدا کرد؟! قطره هايي که هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!، يا به رودخانه!، يا به صحرا مي رفت و به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست!… من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند نه قطره اي که عاشق دريا يا گل شود… و يا اينکه ناپديد شود!… من قطره عاشق را مي خواستم که يک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…! نگاهم به باران بود، در دلم چه غوغايي بود!… انتظار به سر رسيد، قطره عاشق به چشمانم نرسيد!… باران کم کم داشت رد خود را گم مي کرد… و آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما…! من نا اميد نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشيدم تا… قطره آخر باران را از آن بالاها مي ديدم… قطره اي که آرزو داشتم به چشمانم بنشيند… آرزو داشتم بيايد و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوي چشمانم مي آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود… طوفان سعي داشت قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشيند اما آن قطره عشق با طوفان جنگيد، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگي… در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمين مي ريخت چشمان من هم شروع به اشک ريختن کرد… اشکهايم با آن قطره يکي شده بود… احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته… به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود… همان قطره اي که باران عشقم به من هديه داد…
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 19:44 ] [ ]
از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟"
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 19:26 ] [ ]
زندگی قانون باور ها و لیاقتهاست ، همیشه باور داشته باش تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی! آدمهایی که این جمله رو می شنون خوشبخت ترین آدمها هستند:
[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 13:35 ] [ ]
روزگاري مردم دنيا دلشان درد نداشت هر کسي غصه اينکه چه مي کرد نداشت چشمه سادگي از لطف زمين مي جوشيد خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت! دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را... و با او چنین گفته بود « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه تو خواهم شد » و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست
دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام » دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت : « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نابینا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسری با او نیست دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد گفت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 18:20 ] [ ]
بدینوسیله
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم
و مسئولیت های یک کودک هشت ساله را
قبول می کنم!
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم
و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است...
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
چون می توانم آن را بخورم...
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم
و با دوستانم بستنی بخورم…
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم…
می خواهم به گذشته برگردم،
وقتی همه چیز ساده بود،
وقتی داشتم رنگها را،
جدول ضرب را
و شعرهای کودکانه را
یاد میگرفتم...
وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم
و هیچ اهمیتی هم نمی دادم…
می خواهم ایمان داشته باشم که هرچیزی ممکن است
و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم...
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدرزیباست
و همه راستگو و خوب هستند...
نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم...
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،
به یک کلمه محبت آمیز،
به عدالت،
به صلح،
به فرشتگان،
به باران،
و به . . .
ا
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم
[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 11:48 ] [ ]
در روزهایی که دلم شکسته بود
یاد حرفهای "پدر ژپتو" افتادم که میگفت:
پینوکیو !
چوبی بمان...
آدم ها سنگی اند...
دنیایشان قشنگ نیست...
[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 11:38 ] [ ]
|
|||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | |||